تبلیغات
دوست داشتنی
برای شما... ...


نمیخوام وبلاگم غم انگیز باشه برای همین صورتی رو انتخاب کردم. اما چه کنم نوشته هام همه غم انگیزن. نوشته هامو از ته دلم مینویسم. میخوام اینطوری باشه که میگن:اونچه که از دل برمیاد به دل هم میشینه...
حالا واقعا به دلتون میشینه؟؟؟
به هرحال دلنوشته های خودم اینطوری هستن.



میخوام یه کار جدید برای وبلاگم بکنم...
 
اونم اینه که اگه کسی دوست داره به من کمک کنه تو نوشتن این وب میتونه اعلام کنه تا جزو نویسنده ها بشه و دلنوشته های خودشو اینجا بذاره.
از همین حالا منتظرتون هستم...
در ضمن روی این پست نمیشه نظر گذاشت.لطفا روی پستای بعدی نظر بذارین.
 

2نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 11:33 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 03:52 ب.ظ

نه تو می مانی، نه اندوه ...

نه تو می مانی،نه اندوه و نه هیج یک از مردم این آبادی....

به حباب نگران لب یک رود قسم و زیبایی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

تو به آیینه،نه، آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی....

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد...

تا خدا یک رگ گردن باقیست....

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده...


2نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 12:27 ب.ظ توسط سمیه    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

سلام بر حسین(ع) ...
السلام علی الحسین(ع)
و علی علی ابن الحسین(ع)
و علی اولاد الحسین(ع)
و علی اصحاب الحسین(ع)

سلام بر لب تشنه ی حسین(ع)
سلام بر دل صبور زینب(س)
سلام بر گلوی 6ماهه اصغر(ع)
سلام بر قمر بنی هاشم باب الحوائج ابوالفضل العباس(ع)
سلام بر عبدالله یتیم مجتبی(ع)
سلام بر ناله های رباب(س)
سلام بر علی اکبر جوان رشید کربلا(ع)
سلام بر تازه داماد بنی هاشم حضرت قاسم(ع)
سلام بر 3 ساله ی حسین(ع)، رقیه(س)
سلام بر حر،یگانه آزاده ی کربلا
سلام بر قوت قلب پدر، سکینه(س)
سلام بر 72 تن
سلام بر 72 تن
سلام بر 72 تن


السلام علیک یا ابا عبدالله
و علی الارواح التی حلت بفنائک


2نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 11:35 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

کودکی... ...
از دلنوشته های خودم

من از کودکی ام بی خبر مانده ام
من از بازی هایم جا مانده ام
من از خاطراتم دور افتاده ام
کاش...
کودکی را می شد در آغوش گرفت...
نوازش کرد...
بوسید...
بویید...
و آن را دوباره
حتی برای یک ثانیه
تجربه کرد...
یک ثانیه ی متفاوت با حال...


2نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390 ساعت 10:36 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

درس عشق ...
فال حافظ گرفتم و این فالم بود...
دل ما به دوریت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله فراغ دارد
سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

مدتی است گوشه گیر و منزوی شده ای و در خود فرو رفته ای و از شادی وتفریح گریزانی.زندگی در نظرت تیره و تار است. چشمهایت را باز کن و غصه ها را دور بریز. راهت را با چراغ راهنمایی کسانی که به آنها اطمینان داری روشن کن زیرا که اگر به همین روش ادامه دهی به هیچ جا نمیرسی و هرروز غمگین تر و ملول تر می شوی. قبل از آنکه دیر شود به خود بیا و دست به زانو بزن و از جا برخیز.

حتی خواجه حافظ شیرازم حال منو فهمیده...


2نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 03:24 ب.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

یه خاطره ی جالب!!!و شایدم یه سوتی!!! ...
توی اتوبوس نشسته بودم داشتم از دانشگاه میرفتم خونه...
حالم خیلی خوب نبود...طبق معمول دلم گرفته بود...
ردیف دوم بودیم با همشهریم کنار هم نشسته بودیم...
هوا سرد بود و منم لباسامو زیاد کرده بودم چون حوصله ی سرماخوردگیو دردسراشو نداشتم...
لباس گرم...شال گردن...دستکش...جوراب گرم...و....چکمه (ابزار اصلی خاطرم تشریف دارن)
و اما...
ردیف جلویی دوتا آقا پسر که به گمونم دانشجو تشریف داشتن نشسته بودن
دوستم کنار شیشه نشسته بود و منم کنارش
سمت کمک راننده نشسته بودیم
خوب تصور کنین
پای راستمو انداختم رو پای چپم و از دسته ی صندلی جلوییم به عنوان تکیه گاه استفاده کردم (واسه پای چپم)
آفا پسر جلوییم میخواست خم بشه تا با کسی که اونطرف(پشت سر راننده) نشسته بود صحبت کنه نمیتونست کاملا خم بشه برای همین دسته ی صندلیشو بالا آورد تا راحت صحبت کنه
اون لحظه اتفاقی نیفتاد فقط من یکم پامو جابجا کردم
ولی...
وقتی میخواست برگرده و دسته رو بخوابونه...
وااااااااااااااااااااای
حس کردم یکی پامو گرفته و داره میکشه
بله آقا بجای دسته ی صندلی پای منو گرفته بود و میکشید و چون چکمه چرم پام بود متوجه نشده بود که دسته ی صندلیش نیست و پای یه آدم بدبخته که همونطور میکشه
نه مثل اینکه باید وارد عمل میشدم که آقا بفهمه دسته ی صندلیو اشتباهی تشخیص داده
برای همین خیلی با شدت و محکم پامو عقب کشیدم
فکر کنم نزدیک بود بیفته...طلفکی...
خلاصه متوجه شد و فکر کنم از خجالت آب شد و رفت تو زمین چون خودشو کشید پایینو...
اینقدر خندم گرفته بود که نمیتونستم به دوستم چیزی بگم
یه هو دیدم با دوستش درگوشی حرف زدنو زدن زیر خنده
علاوه بر این اتفاق که منو از اون حال گرفته برای چند لحظه درآورد متوجه شدم که قدرت بی بی سی بودن آقایون فوق العاده بالاتر از ما خانوماست...



2نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 03:23 ب.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نه... ...
امروز دوست نداشتم از خواب بیدار شم چون نمیخواستم امروزو شروع کنم
چرا؟؟؟؟
چون باید برگردم دانشگاه این چندروزی که خونه بودم واقعا آرامش داشتم ولی اونجا سرشار از استرسم

خدایااااااااااااااااااااا
کی تموم میشه؟
آهای دانشجوها شما ها چطوری هستین؟
مث من؟
نه؟

واقعا یرام سخته...
همه چی...
دوری...
دلتنگی...
محیط اونجا...
خوابگاه...
اساتید مجرب...
و...
همه چی...

ای کاش یکی حرفمو میفهمید...


2نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 09:02 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

آه... ...
آآآآآآآآآآآآآه...
چه دلگیره امروز...
از صبح که بیدار شدم دلم حسابی گرفته بود...
هنوزم دلگیرم...
از...؟؟؟!!!
نمیدونم...
از خودم...
از زندگی...
از مردم...
از داداشم...
از دوستم مهناز...
 
از خدا...   

برام دعا کنین...
خیلی دلم گرفته...

2نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 01:44 ب.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :
1 2 3 4 5 6 7 ...