تبلیغات
دوست داشتنی - داستان " قانون بازگشت "
داستان " قانون بازگشت " ...

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند.

بعد صحبت به وجود خدا رسید...

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند.

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت...

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او!!!

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.

خداوند پژواک کردار ماست...

آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است!

(مترلینگ)


2نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 ساعت 02:00 ب.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :