تبلیغات
دوست داشتنی - سیب...
سیب... ...
  از نوشته های خودم

خداوند
میخواست سیب بخورد...
سبد پر از
سیبی جلوی او بود...
سیب سبزی برداشت
به آن نگاه کرد
هنوز نرسیده بود...هنوز کال بود...هنوز ترش بود...
سیب را کناری گذاشت تا برسد...
سیب زردی برداشت
به آن نگاه کرد
رسیده بود...
سرد و گرم زمانه را چشیده بود
اما...
رویش از ترس شاید خجالت زرد شده بود
سیب را کناری گذاشت تا برسد...
سیب سرخی برداشت
به آن نگاه کرد
سیب سرخ بود
سیب رسیده بود
سیب عطر خوبی داشت
سیب را گاز زد
سیب مزه ی خوبی داشت
تمام
سیب را خورد
دانه های
سیب را در باغچه کاشت تا بیشتر شود
سیب دیگری برداشت
به آن نگاه کرد
سیب رنگی نداشت
سیب عطری نداشت
سیب را گاز زد
سیب کرم خورده بود
سیب را کناری انداخت چون حتی نمیخواست قیافه ی سیب را ببیند...
بد به حال
سیب...
و بد به حال من...
من...
همان
سیب کرم خورده هستم



2نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 08:24 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 03:58 ب.ظ

صفحات :