تبلیغات
دوست داشتنی - یه خاطره ی جالب!!!و شایدم یه سوتی!!!
یه خاطره ی جالب!!!و شایدم یه سوتی!!! ...
توی اتوبوس نشسته بودم داشتم از دانشگاه میرفتم خونه...
حالم خیلی خوب نبود...طبق معمول دلم گرفته بود...
ردیف دوم بودیم با همشهریم کنار هم نشسته بودیم...
هوا سرد بود و منم لباسامو زیاد کرده بودم چون حوصله ی سرماخوردگیو دردسراشو نداشتم...
لباس گرم...شال گردن...دستکش...جوراب گرم...و....چکمه (ابزار اصلی خاطرم تشریف دارن)
و اما...
ردیف جلویی دوتا آقا پسر که به گمونم دانشجو تشریف داشتن نشسته بودن
دوستم کنار شیشه نشسته بود و منم کنارش
سمت کمک راننده نشسته بودیم
خوب تصور کنین
پای راستمو انداختم رو پای چپم و از دسته ی صندلی جلوییم به عنوان تکیه گاه استفاده کردم (واسه پای چپم)
آفا پسر جلوییم میخواست خم بشه تا با کسی که اونطرف(پشت سر راننده) نشسته بود صحبت کنه نمیتونست کاملا خم بشه برای همین دسته ی صندلیشو بالا آورد تا راحت صحبت کنه
اون لحظه اتفاقی نیفتاد فقط من یکم پامو جابجا کردم
ولی...
وقتی میخواست برگرده و دسته رو بخوابونه...
وااااااااااااااااااااای
حس کردم یکی پامو گرفته و داره میکشه
بله آقا بجای دسته ی صندلی پای منو گرفته بود و میکشید و چون چکمه چرم پام بود متوجه نشده بود که دسته ی صندلیش نیست و پای یه آدم بدبخته که همونطور میکشه
نه مثل اینکه باید وارد عمل میشدم که آقا بفهمه دسته ی صندلیو اشتباهی تشخیص داده
برای همین خیلی با شدت و محکم پامو عقب کشیدم
فکر کنم نزدیک بود بیفته...طلفکی...
خلاصه متوجه شد و فکر کنم از خجالت آب شد و رفت تو زمین چون خودشو کشید پایینو...
اینقدر خندم گرفته بود که نمیتونستم به دوستم چیزی بگم
یه هو دیدم با دوستش درگوشی حرف زدنو زدن زیر خنده
علاوه بر این اتفاق که منو از اون حال گرفته برای چند لحظه درآورد متوجه شدم که قدرت بی بی سی بودن آقایون فوق العاده بالاتر از ما خانوماست...



2نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 03:23 ب.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :