تبلیغات
دوست داشتنی - دل تنگ!
دل تنگ! ...

*خواهش میكنم بعد از خوندن این مطلب حتما نظرتونو بگین این مطلبو خودم نوشتم و میخوام بدونم چطوره؟        خیلی متشكرم

گاهی وقتا دلت میگیره، دوست داری با یه نفر حرف بزنی، ولی میبینی هیچکیو نداری که بشینیو راحت باهاش حرف بزنی، راحت از خودت بگی، ازون چیزیکه تو دلته، اونی که زیادی تو دلت جا گرفته و دلتو حسابی تنگ کرده، اونقدر تنگ که فکر میکنی الان دلت از تو دهنت میزنه بیرون، ولی نمیزنه! تو گلوت گیر میکنه و بالاتر نمیره! شایدم اینقدر بره بالا که از چشت بزنه بیرون، دلت تو چشت آب میشه و آب میریزه بیرون! یه آب شور! شیرین نیست که اگه اتفاقی مزه کردی حالت خوب بشه! شوره که اگه اتفاقی مزه کنیش مثل نمک رو زخمت میمونه! حالتو بدتر میکنه، چشاتو میبندی، اونقدر آب میزنه بیرون که...

چشاتو باز میکنی میبینی یه نفر کنارت نشسته، نمیبینیش شاید چشاتو آب گرفته که نمیتونی ببینیش چشاتو با دستات میمالی و چندبار باز و بسته میکنی ولی بازم نمیبینیش طرف کیه که نمیشه دیدش؟ صداشو که میشنوی انگار تازه رو زخمت مرهم میذارن! میگه: دنبال کسی میگشتی که باهاش حرف بزنی من آماده ام حرفاتو بشنوم. من همیشه آماده ام که حرفاتو بشنوم، بگو عزیزم! ته دلت چی مونده که تو گلوت گیر کرده و آزارت میده؟ بگو عزیزم!

حرفاش آرومت میکنه، یه حسی میگه بهش اعتماد کن حالا یکی هست که باهاش حرف بزنی خب پس دلتو خالی کن جای دلتو باز کن.

این حسو دوست داری و به حرفش گوش میدی.

شروع میکنی:

احساس میکنم پوچم، یه چیزی کم دارم، از همه مهمتر: تنهام!

آروم میپرسه: مگه خونواده، دوست و آشنا نداری؟

سرتو تکون میدی و میگی: چرا، هم خونواده دارم، هم دوست و هم آشنا، ولی بازم تنهام، انگار جای خالی یکیو تو زندگیم حس میکنم.

انگاری متوجه دردت شده، خندش آرومت میکنه، با اطمینان میگه: فهمیدم کیو کم داری!

با تعجب میپرسی: واقعا؟ کیو کم دارم؟ بگو! خواهش میکنم! هر طور شده  پیداش میکنم، نمیخوام دیگه تنها باشم!

بازم میخنده و میگه: اون پیداست! تو گمش کردی! برای پیدا کردنش اول باید خودتو پیدا کنی اونوقت بهش میرسی. اون همیشه هواتو داره حتی وقتی تنهایی ولی تو همیشه و حتی تو تنهاییات دنبال آدمایی میگردی که شاید حتی بدردت نخورن! خودتو پیدا کن! خودتو بشناس! ببین کی هستی؟ چی هستی؟ اصلا هستی؟ از کجا اومدی؟ واسه چی اومدی؟ کجا میخوای بری؟ و... وقتی جواب سوالاتو پیدا کردی بهش میرسی، ناامید نباش! انگار نصفه ی راهو اومدی که الان اینجایی! کنار من! باید برم ولی همیشه پیشت هستم! مطمئن باش، هر وقت کار داشتی کافیه مثل الان فقط صدام بزنی! میامو کمکت میکنم! شاید گاهی ردپامو نبینی ولی بازم هستم، شک نکن!

خوب به حرفاش گوش دادی، تصمیم میگیری حواستو جمع کنی و جواب سوالایی رو که گفت پیدا کنی. اما این کیه که اینقدر راحت آرومت کرد به جلو خیره شدی، ببخشید میتونم بپرسم شما؟

باز آروم میخنده و میگه: خودت صدام كردی!

روتو برگردوندی كه...

چشاتو باز كردی...

آره، یادت اومد قبل از اینكه خوابت ببره از یه جای كوچیك ته همون دل تنگت، با تمام وجودت صدا زدی، با صدای بلند صدا زدی، بلند بلند گفتی: خدا...

*میخواستم خدا رو رنگی كنم اما نمیدونستم چه رنگی براش بذارم لطفا شما هم نظرتونو بگین.     ممنونم


2نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور 1389 ساعت 10:24 ق.ظ توسط فریبا    نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :